مشتاق گل از سرزنش خار نترسد .. حیران رخ یار ز اغیار نترسد.. عیار دلاور که کند ترک سر خویش.. از خنجر خون ریز وسر دار نترسد.. آنکس که چو منصور زند لاف انا الحق.. ازطعنه نا محرم اسرار نترسد.. ای طالب گنج وگهر از مار میندیش.. گنج وگهر آن برد که از مار نترسد.. گر بی بصری می کند انکار من از عشق.. سهل است وچه غم عاشق از این کار نترسد.. درعشق چو بیم سر وجانست ولیکن.. ای دلبر از اینها دل عیار نترسد.. اندیشه ندارم زرقیبان بد اندیش.. از خار جفا عاشق گلزار نترسد.. در سایه فضل ایمن از ‌آ ن است نسیمی.. کان شیردل از پنجه کفتار نترسد..

paradise <BlogSky:Weblog Title />
ع.سربدار
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          

آرشیو


خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 2 شهریور ماه سال 1387
بیا ز سنگ بپرسیم

 درون اینه ها درپی چه می گردی ؟
 بیا ز سنگ بپرسیم
 که از حکایت فرجام ما چه می داند
بیا ز سنگ بپرسیم
زانکه غیر از سنگ
کسی حکایت فرجام را نمی داند
همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است
 نگاه کن
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ
 چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر
کجا پناه بری ؟
خانه خدا سنگ است
به قصه های غریبانه ام ببخشایید
 که من که سنگ صبورم
 نه سنگم و نه صبور
دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد
چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد
در آن مقام که خون از گلوی نای چکد
عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد
 چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم
دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
از آن که عاقبت کار جام با سنگ است
بیا ز سنگ بپرسیم
 نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم
 و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟
درون اینه ها در پی چه می گردی ؟

فریدون مشیری

ع.سربدار


پنجشنبه 8 شهریور ماه سال 1386
بازگشت

مدتی بود که میخواستم سر  در نیستی خود برم تا در هستی

 او بر آیم ولی نشاید کار برزگان کردن.....امید که از این

به بعد در خیل شما عزیزان پیوسته باشمی تا دل از خود

 کنده باشمی ودر فنا در شما  شاید از خود خلاصی یافتمی....!

پشت این نقاب خنده

پشت این نگاه شاد

 چهره خموش مرد دیگری است

مرد دیگری که سالهای سال

در سکوت و انزوای محض

بی امید بی امید بی امید زیسته

مرد دیگری که پشت این نقاب خنده

 هر زمان به هر بهانه

 با تمام قلب خود گریسته

مرد دیگری نشسته پشت این نگاه شاد

 مرد دیگری که روی شانه های خسته اش

 کوهی از شکنجه های نارواست

 مرد خسته ای که دیدگان او

قصه گوی غصه های بی صداست

پشت این نقاب خنده

بانگ تازیانه می رسد به گوش

صبر

صبر

صبر

وز شیارهای سرخ

خون تازه می چکد همیشه

روی گونه های این تکیده خموش

مرد دیگر نشسته پشت این نقاب خنده

با نگاه غوطه ور میان اشک

با دل فشرده در میان مشت

خنجری شکسته در میان سینه

خنجری نشسته در میان پشت

کاش می شد این نگاه غوطه ور میان اشک را

بر جهان دیگری نثار کرد

کاش می شد این دل فشرده

بی بهاتر از تمام سکه های قلب را

زیر آسمان دیگری قمار کرد

کاش می شد از میان این ستارگان کور

سوی کهکشان دیگری فرار کرد

با که گویم این سخن که درد دگیری است

از مصاف خود گریختن

وین همه شرنگ گونه گونه را

 مثل آب خوش به کام خویش ریختن

ای کرانه های جاودانه ناپدید

ایم شکسته صبور را

در کجا پناه می دهید ؟

ای شما که دل به گفته های من سپرده اید

مرد دگیری است

این که با شما به گفتگوست

مرد دیگری که شعرهای من

 بازتاب ناله های نارسای اوست

فریدون مشیری 

 

ع.سربدار


یکشنبه 21 آبان ماه سال 1385
شمع

تا سحر ای شمع بر بالین من

 

امشب از بهر خدا بیدار باش

 

سایه غم ناگهان بر دل نشست

 

رحم کن امشب مرا غمخوار باش

 

کام امیدم بخون آغشته شد

 

تیرهای غم چنان بر دل نشست

 

کاندرین دریای مست زندگی

 

کشتی امید من بر گل نشست

 

آه ، ای یاران به فریادم رسید

 

ورنه مرگ امشب به فریادم رسد

 

ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه

 

چون به دام مرگ افتادم ،رسد

 

گریه و فریاد بس کن شمع من

 

بر دل ریشم نمک، دیگر مپاش

 

قصه بیتابی  دل پیش من

 

بیش از این دیگر مگو خاموش باش

 

جز تو ام ای مونس شب های تار

 

در جهان دیگر مرا یاری نماند

 

زآن همه یاران بجز دیدار مرگ

 

با کسی امید دیداری نماند

 

همدم من، مونس من، شمع من

 

جز توام در این جهان غمخوار کو؟

 

وندرین صحرای وحشت زای مرگ

 

وای بر من ، وای بر من،یار کو؟

 

اندرین زندان من ، امشب شمع من

 

دست خواهم شستن ازاین زندگی

 

تا که فردا همچو شیران بشکنند

 

ملتم زنجیر های بندگی

 

ع.سربدار

 


چهارشنبه 17 آبان ماه سال 1385

من زاهد ودرویشم

 

صد قافله در پیشم

 

من رند خراباتم

 

فارغ ز مباهاتم

 

من بر سر هر راهی

 

صد دار بر افرازم

 

تا کوس اناالحق را

 

بر جان جهان ریزم

 

ع.سربدار


جمعه 27 مرداد ماه سال 1385
رهایی

 

صدای ضربان قلبم را از پشت شیشه های پنجره ای بسته

وآخرین پک های نفسم را با سیگاری که دیگر رو به خاموشیست

وپلک های سنگینم را به زور از هم میگشایم تا شاید برای آخرین بار

در این دنیا چیزی باشد که قابل نگریستن باشد..... شاید 

 رهایی و آزادی چه سخت است این نعمتی که همه به

دنبال آنند ولی وقتی به دستش میاوری به دنبال قفسی

میگردی تا خود را در آن حبس کنی از دید نگا های

نامحرمان و کسانی که دوستت میپندارند واین فقط

تو هستی که میدانی که تنهایی  ورها ورهایی را

باور نتوانی کرد که رهایی یعنی غربت و بیکسی

فارغ از همه چیز و همه کس  ودر این بیابان

حول و ولا وتاریک تنها تویی  وتو ودر این

شبستان سرد و تاریک زوزه گرگان وشغالان

نه سکوت مبهم  وگنگی ترا میخواند به خویش

وتو تمام  وجودت فرار و گریزان از این همه

رهایی  

 

ع.سربدار


چهارشنبه 7 تیر ماه سال 1385
غریبانه

نفس آدم ها سر به سرافسردهست

روزگاریست در این گوشه

پژمرده هوا هر نشاطی مرده است..!

سهراب

بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید 

 دراین خانه غریبند ، غریبانه بگردید

یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود 

 جهان لانه ی او نیست پی لانه بگردید 

 یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست 

 قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید 

 یکی لذت مستی ست ، نهان زیر لب کیست ؟

 ازین دست بدان دست چو پیمانه بگردید 

 یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد 

 به دامش نتوان یافت ، پی دانه بگردید 

 نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست 

 همین جاست ، همین جاست ، همه خانه بگردید 

 نوایی نشنیده ست که از خویش رمیده ست 

 به غوغاش مخوانید ، خموشانه بگردید

سرشکی که بر آن خاک فشاندیم بن تاک 
 

در این جوش شراب است ، به خم خانه بگردید 

 چه شیرین و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟

 پی آن گل پر نوش چو پروانه بگردید 

 بر آن عشق بخندید که عشقش نپسندید 

 در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید 

 درین کنج غم آباد نشانش نتوان دید 

 اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید 

 کلید در امید اگر هست شمایید 

 درین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید 

 رخ از سایه نهفته ست ، به افسون که خفته ست ؟

 به خوابش نتوان دید ، به افسانه بگردید 

 تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد 

 گرم باز نیاورد ، به شکرانه بگردید

ه.الف .سایه

(ع.سربدار)


دوشنبه 1 خرداد ماه سال 1385
تولدی دیگر

غریبی بس مرا دلگیر داره


فلک بر گردنوم زنجیر داره


فلک از گردنوم زنجیر وردار


که غربت خاک دامن گیر داره


*****************
پارادایس یکمین سال عمرخویش را پشت سرنهاد و من سی ونهین سال را


پـــارادایس یک سال را با دوستانی همدم وهمدل پشت سر نهاد ومن سی نه


سـال را تنها و غریب چونـــان کرگدنی تنها سر بر زیر افکنده در لم یزرع


روزمرگی و پوچستان زمین و زمان دربین خــویشان وعزیــزانم گم گشتم و


خفگــی دیوانه واری گلویم رامی جویدوحال باز تنها و تنها تر در غربتستانی

جزیره وارواتوپیایی دردرون خویش هم درجغرافیای مکانی وزمانی خویش


 تا دست سرنوشت برای این نابخشوده چه تقدیری را رقم زده است شکنجه هایی

 سیزیف وار برای تنی فرسوده وخسته

از ادامه حیات در این کره خاکی و این دایره مینا  که چنین خونین گشته از آن وین

جگرمی نخورده وسینه ای مال امال درد که اورا نیست مرحمی بر دل ریش خورده اش

خدا  را مرحمی

ع.سربدار

 


دوشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1385

چیز ها دیدم من

رنج با خود بودن

رنج تنهای خویش

در میان قوم خویش

وسکوت کردن خویش

وسکوتم را نشکستم هرگز

درد آزارم داد

طعنه ها بر دل من ریش زدند

روح من گشت پریش

دل من آزرده است

دل من بشکسته است

دل من بارانی است

لیک چشمانم خشک

چونکه من در

دل خویش میگریم

گفته بودند زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست

لیک

زندگی دردل من اتشی

افکنده است

واندر ان اتش دل من

میسوزد

بغض من می ترکد

دل من دست از این سر بردار

کین سر سر بردارمنتظر است

شاید ..شاید امشب به سراغم ایند

باید امشب بروم

چه کسی بود صدا زد مرا

ع.سربدار


یکشنبه 20 فروردین ماه سال 1385
شاملو

برای چهارمین بار قبر بزرگ مرد

آزاده ایران ویران شد

ع.سربدار

من بامداد سرانجام

خسته

بی آنکه جز با خویشتن به جنگ برخاسته باشم

هر چند جنگی از این فرساینده تر نیست

که بیش از ان باره برانگیزی

آگاهی

که سایه عظیم کرکسی گشوده بال

بر سر این میدان گذشته است

تقدیر از تو گدازی خون آلود در خاک کرده است

وترا

از شکست ومرگ

گریز نیست

آری ..... این بامداد را

هرگز غروبی نیست.....!

احمد شاملو


چهارشنبه 24 اسفند ماه سال 1384
درد نامه

من دیگر هرگز نخواهم خندید                                                                

من دیگر هرگز نخواهم خندید

هرگز لبانم دیگربه شادی از هم نخواهم گشود

هرگز صورتم از ذوق دیدن چیزی یا کسی گل نخواهد انداخت.

آری دیرگاهی است در این خلوت ماتم زده

مرگ خویش را در خویش باور کرده ام

دیر گاهی است که من مرده ام

و من این را از نگاه های بی احساس دگران

فهمیده ام

از بی تفاوتی تمامی کسانی که در خیال من

از کنار من عبور می کنند

و می بینند که بر من چه می گذرد

آری دیرگاهی است که من مرده ام  وباور نداشته ام

مرگ خویش را

واکنون بدین باوررسیده ام که فقط من هستم

که احساس درد دیگران را در خویش لمس می کنم

و از درد بر خویش می پیچم و می پیچم ومی پیچم

وسکوت را بر خود تحمیل کرده ام

به جرم غریب بودن در دیار خویش

ع.سربدار


پنجشنبه 11 اسفند ماه سال 1384
زندگی توده

زندگی توده انباشته ای از درد است

زندگی لبخند داس مه نو ست

زندگی تیشه مرگ است به دست

زندگی ابر پر از باران است

دل من میشکند وقتی که

گل مریم میروید.

یا که شب بو

فضا را از عطر

 اکنده کند.

مرگ را خدایا

اگر از قاموس طبیعت میبرد

تکلیف چه بود.

دیگر نخواهم نبشت.خسته ام .... تا بعد

 خدا به سلامت داردتان.........بدرود

ع.سربدار


شنبه 6 اسفند ماه سال 1384
عجب صبری خدا دارد

قطعه شعری از استاد رحیم معینی کرمانشاهی :

 

 عجب صبری خدا دارد !                                                                                         

 

اگر من جای او بودم

 

همان یک لحظه ی اول

 

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

 

جهان را با همه زیبایی و زشتی

 

به روی یکدگر , ویرانه می کردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

 

اگر من جای او بودم

 

که در همسایه ی صدها گرسنه , چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

 

نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم

 

بر لب پیمانه می کردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

 

اگر من جای او بودم

 

که می دیدم یکی عریان و لرزان , دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

 

زمین و آسمان را

 

واژگون مستانه می کردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

 

اگر من جای او بودم

 

نه طاعت می پذیرفتم

 

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده

 

پاره پاره در کف زاهد نمایان

 

سبحه ی صد دانه می کردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

 

اگر من جای او بودم

 

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان

 

هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو

 

آواره و دیوانه می کردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

 

اگر من جای او بودم

 

به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

 

سراپای وجود بی وفا معشوق را , پروانه می کردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

 

اگر من جای او بودم

 

به عرش کبریایی با همه صبر خدایی

 

تا که می دیدم عزیز نابجایی , ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد

 

گردش این چرخ را

 

وارونه بی صبرانه می کردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

 

اگر من جای او بودم

 

که می دیدم مشوش عارف و عامی , زبرق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کش

 

به جز اندیشه عشق و وفا , معدوم هر فکری

 

در این دنیای پر افسانه می کردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

 

چرا من جای او باشم

 

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب 

 

تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد !

 

وگرنه من به جای او چو بودم

 

یک نفس کی عادلانه سازشی

 

با جاهل و فرزانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد !

 

  عجب صبری خدا دارد !

ع سربدار


سه شنبه 25 بهمن ماه سال 1384
برادرانم

برادرانم از فقر و گرسنگی مردند

                               قوم وخویشان ما در عزایشان

                      گوسفندان قربانی کردند.............

من مست  بودم از ازل

ساقی بیامد در نظر

گفتا بگیر جام دگر

از فرط سستی وکجی

وز دست اوهام تهی

از کف رها شد جام می

آن جام پر ز خام می

ناگه بشد بلوا وشر

درد آمد و رنج آمد و

غوغا بشد در بحر وبر

دیدم یکی گفتا یخشم

کی ابله پر مدعا

ای کهنه مغز بی کلاه

دانی چه کردی بر خودت

بنگر ببین اندر برت

ماند یکی آن دلبرت

گفتم بیا ای عشق من

تا من رها گردم زدرد

گفتا که ای فانی پست

من خود بدم هر چه که هست

گفتم کجایی عقل من

تا توبگیری دست من

گفتا که گر عقل بایدت

لبریز از غم آیدت

در فکر شو اندیشه شو

از چه بلغزید دست تو

وز جبر بود یا اختیار

بازیچه دست نگار

چون من نداشتم عقلکی

یا فهم ودرک اندکی

در خود شدم بی خود شدم

وندر زمین وآسمان

بی یار وبی یاور شدم

با خود بگفتم ای پسر

یزدان پاک داده کلاه

بنگر به این داد ودهش

وز خود برون کن این منش

گفتم که ای دادار پاک

رفتار نیک پندار نیک گفتار نیک

از بهر رحمت ده به من

تا من بمانم با امید

سر به دامانم سکوت اندر بغل

بی خود از کردار خویش اندر ازل

غرق اندر سکوتی میشدم من تا ابد

با غم بود ونبود ای با خرد

در خود بدم دیدم بیامد ساقیا

در دست او یک ساغری

ور دست دیگر دلبری

با شوق و با عشوه گری

چهره نمایان چون پری

شادی بیاورد بهر ما

وز غم رها کرد جان ما

ساقی بگفتا ای پسر

که این همه رحم و امید

از بهر آن اندک سکوت

یزدان پاک داده ترا

اکنون برو نم نم بنوش